تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


شنبه 7 دی1387
29 سالگی...

مادرم بارها برام از روز به دنیا اومدنم گفته!... از این‌که 5 روز درد رو تحمل می‌کرده... از این‌که «دی بارونی» (قابله‌ی محلی که به‌راستی، مادر همه‌ی روستامون محسوب می‌شد... خدا رحمت‌اش کنه) این 5 شب رو بیدار می‌مونه... از این‌که به‌خاطر جنگ حق روشن کردن چراغی نبوده... از این‌که تمام روستا نگران سلامتی مادر بودند و هر کسی نذری می‌کرده... از این‌که «با پیرم» (پدربزرگ) مریض بوده و دعا می‌کرده که دخترش پسر بزاد تا اسمش رو بذاره «محمد»... از این‌که دکتر شیفت، آقایی هندی بوده به اسم «شارما»... از این‌که راه‌روهای بهداری پر از اقوام و آشنا بوده... از این‌که احتمال از دست‌رفتن مادر زیاد می‌شه... از این‌که بالاخره به دنیا می‌آم...

 

وارد 29 سالگی شدم...

+ 1:50 AM