
تولد 4 سالگی مداد پررنگ است... مداد پررنگی که دوستم بوده تا حالا... گاهگداری از بودناش ناراحت شدهام و خیلی وقتها از بودناش خرسند...
پ.ن:
اگه آدمیزاد بود (از نظر جسمی البته) الآن حتمن یاد گرفته بود که بگوید بابا !... کتاب داستان، زیاد داشت و آنقدر نق میزد تا هر شب برایش شعری بخوانم که خواباش ببرد...