تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


یکشنبه 24 خرداد1388
شلاق می‌زند...

دیشب کلی بغض داشتم. تا صبح خواب‌ام نبرد و کاه‌گداری خیسی بالشت‌، صورت‌ام را خنک می‌کرد. خنده‌دار نیست که 85درصد جمعیت یک کشور در انتخابات شرکت کنند و رأی به بی‌تغییری دهند؟ گیج‌ام! نه از این بابت که بی‌خواب‌ام. از پیدا نکردنِ جوابِ هزاران سوالی که در ذهن دارم، منگ‌ام. آن‌قدر بی‌انگیزه و بی‌حوصله‌ بودم (هستم) که  روز مادر را با لبخند تلخی به مادر و خواهرهای‌ام تبریک! گفتم.

ظلم، سوار بر ذهن مغشوش و خسته‌‌ام، در میدان ناامیدی و نبودن، شلاق می‌زند. شلاق می‌زند و دندان‌های حوصله‌ام را می‌شکند. شلاق می‌زند و گام‌های آینده‌ام را در کلاسی مبهم و تاریک، الکن می‌کند. شلاق می‌زند و خواب‌های رنگی‌ام را به خاکستریِ کابوس می‌برد. شلاق می‌زند و شعر حبسیه را در گوش‌ آینده‌ام به رقاصی وا می‌دارد.

مرگ به ظلمی که ریشه‌های نم‌دار فکر را به کویر می‌کشاند تا:

دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ فریاد بزنم.

+ 11:23 AM