
دیشب کلی بغض داشتم. تا صبح خوابام نبرد و کاهگداری خیسی بالشت، صورتام را خنک میکرد. خندهدار نیست که 85درصد جمعیت یک کشور در انتخابات شرکت کنند و رأی به بیتغییری دهند؟ گیجام! نه از این بابت که بیخوابام. از پیدا نکردنِ جوابِ هزاران سوالی که در ذهن دارم، منگام. آنقدر بیانگیزه و بیحوصله بودم (هستم) که روز مادر را با لبخند تلخی به مادر و خواهرهایام تبریک! گفتم.
ظلم، سوار بر ذهن مغشوش و خستهام، در میدان ناامیدی و نبودن، شلاق میزند. شلاق میزند و دندانهای حوصلهام را میشکند. شلاق میزند و گامهای آیندهام را در کلاسی مبهم و تاریک، الکن میکند. شلاق میزند و خوابهای رنگیام را به خاکستریِ کابوس میبرد. شلاق میزند و شعر حبسیه را در گوش آیندهام به رقاصی وا میدارد.
مرگ به ظلمی که ریشههای نمدار فکر را به کویر میکشاند تا:
دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ فریاد بزنم.
و یاد بگیرم...