
نجابت زندگي زماني درك ميشود كه تو درگير بدترينها هستي و يكمرتبه صداي ونگونگ بچهاي كه انتظارش را ميكشي گوش روزهايات را پر كند و تو برگردي از كوچهي اين روزهاي بد و عمو شدن خودت را الصاق كني به ديوار خوشيها و ناخوشيهايات.
«پارسا» روزهاي اول را «زرد» شروع كرد ولي الآن سر حال و پرخندهست. لباسهاي رنگو وارنگ ميپوشد و با خندههاياش اشكهاي شوق طاهره و علي را نقاشي ميكند. دو.سه روزي با مادر و سهيلا و ليلا و ابوذر كنارش (شيراز) بوديم و ذوقكنان با «جان» گفتنهاي مادر، جانجان ميگفتيم.
10 ارديبهشت 88 اولين كسي بودم كه با زيركي از علي خبردار شدم «همين الآن به دنيا اومد» و خواهش كردم كه خودش اين خبر را به مادر و پدر بدهد كه بعد اذانصبح «امن يجيب»شان پرخواهشتر از هميشه شدهبود. اين لحظهها را خيلي دوست داشتم و نازنينبودنشان را در ذهنم نوشتم.
تولدت مبارك پارسا جان
پن: از خودم چيزي نمينويسم تا قشنگي آمدن پارسا با قرص و فيزيوتراپي و دردهايي كه جاخوش كردهاند از بين نرود.