
200 کیلومتر راه را به تمام خستگیهایت اضافه میکنی که در یه کارگاه عکاسی شرکت کنی. کارگاه! با یه سری حرفهای بیربط شروع میشود. استاد از خودش میگوید و پیگیریهای حقوقیاش پیرامون حق کپیرایتِ عکاس! بعد متوجه میشود که موضوع کارگاه، عکس است نه حقوقِ کیفری. فلشمموریاش را به سیستم ویدئو پروژکش وصل میکند. معلوم میشود که استاد از قبل یه فولدر را به نام بوشهر آماده کرده! فولدر حاوی 4تا عکس از جنگ ویتنام و کودکان کار در آلمان است. از دو سه نفری که نزدیکتر نشستهاند (که اتفاقن عکاس هم نیستند) میپرسد که آیا این عکسها را دیدهاید؟ جواب میشنود "بله!" یه خورده به خودش میآید که کلاس از این عکسها فراتر است. دست و پایاش را جمع میکند و چند برگه یادداشت نشان می دهد و میگوید من یه سری مطالب را آماده کردهبودم ولی بحث منحرف شد به مسایل دیگه! بعد میگوید که حالا شما حرف بزنید. یکی از عکاسها باز بر میگردد به کوچهی اول که چرا در بوشهر به عکاسها اهمیت داده نمیشود و استاد هم از خدا خواسته توپ را به زمین رییس خانهیمطبوعات میاندازد. بعد کسی سوالی ندارد! بعد استاد میگوید حالا چیکار کنیم!!! پیشنهاد میشنود که صفحهاول هفتهنامهها را ببینید و نظر بدهید! استاد هم شروع میکند به بررسی. به صفحهبندها و سردبیرها ایراد میگیرد. بعد خودش خسته میشود! میگوید بهتر نیست چندتا عکس از عکسایی که شما گرفتهاید رو ببینیم؟ چند عکس میبینیم و همین! بعد یکی خواهش میکند که استاد عکسهای خودتان را هم ببینیم که استاد تیر خلاص را به ذهن من میزند چون متوجه میشوم که... دلام میخواهد بیشتر غر بزنم...
پ.ن:
1. اینها فقط نظر شخصی من بود در مورد این کارگاه.
2. یادم باشد که بعد از این کارگاه چه قولی به خودم دادم. (مطالعهی بیشتری در مورد اساتید کارگاهها داشته باشم)
3. یاد کارگاه استاد بهمنجلالی بخیر (اتفاقن پارسال همین موقعها بود) که هر چه در زمینهی عکاسی میدانم مدیون ایشان هستم.
4. از دوست عزیزم حسین، خانماش و خواهرش که همراهیام کردند ممنونام.
بیربط: روزها فقط جولان میدهند و یکنواخت نواخته میشوند.