تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


دوشنبه 30 دی1387
...
  • روزهای‌ام خسته‌تر از خودم شده‌اند. بی‌رمق و بی‌حوصله. فقط می‌گذرند و این خیلی آزار دهنده‌است.
  • دی‌ماه خوبی نبود. بدون خاطره‌ی خاصی. بدون یادگیری خاصی. بدون حس بودنی. البته عصر دوشنبه 23دی‌ماه تصادف وحشتناکی کردیم. خوشبختانه بجز ماشین‌ها هیچ‌کس صدمه‌ای ندید.
  • مادر مریض است. جالب اینجاست که دوست ندارد به کسی بگوییم مریض است. هر وقت دلیل‌اش را می‌پرسم اخم می‌کند. شب‌ها تا دیر وقت بیدار است (بیداریم). سکوت شب را مثل سفره‌ای می‌داند که باید پر از حرف‌اش کند. پر از درد و دل. پر از خاطره‌های دور و شیرین‌اش. مادر مریض‏است. من گفتم ولی شما به کسی نگویید.
  • دوستان خرده می‌گیرند چرا فضای وبلاگ‌‌ام شاد نیست. شاید دلیلی که این حس را منتقل می‌کند کم نوشتن‌ام باشد. اگر زیاد می‌نوشتم مجبور بودم از خیلی چیزها بنویسم و حال این مداد پررنگ را جور دیگری نقاشی‌ می‌کردم. از روزهای‌ام نوشتن فقط این حس منتقل می‌شود که بابت‌اش عذر می‌خواهم.
  • من این‌جا هم با اسم Dark Pencil برش‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خونم رو می‌ذارم. سمت راست وبلاگ‌ام در قسمت Ankle Of The Giraffe لینک مربوط به خودم رو گذاشته‌ام.
  • از همه‌ی دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن ممنونم. خیلی به من لطف کردید (دارید).
+ 2:4 AM
شنبه 7 دی1387
29 سالگی...

مادرم بارها برام از روز به دنیا اومدنم گفته!... از این‌که 5 روز درد رو تحمل می‌کرده... از این‌که «دی بارونی» (قابله‌ی محلی که به‌راستی، مادر همه‌ی روستامون محسوب می‌شد... خدا رحمت‌اش کنه) این 5 شب رو بیدار می‌مونه... از این‌که به‌خاطر جنگ حق روشن کردن چراغی نبوده... از این‌که تمام روستا نگران سلامتی مادر بودند و هر کسی نذری می‌کرده... از این‌که «با پیرم» (پدربزرگ) مریض بوده و دعا می‌کرده که دخترش پسر بزاد تا اسمش رو بذاره «محمد»... از این‌که دکتر شیفت، آقایی هندی بوده به اسم «شارما»... از این‌که راه‌روهای بهداری پر از اقوام و آشنا بوده... از این‌که احتمال از دست‌رفتن مادر زیاد می‌شه... از این‌که بالاخره به دنیا می‌آم...

 

وارد 29 سالگی شدم...

+ 1:50 AM