
با دوستانِ کمتری در ارتباطم این روزها که پاییزه و من این فصل رو بیشتر دوست
دارم به خصوص غروبهای ناز رنگاش که عاشق و افتخار دریاست. کتابخوانیام به شدت کم
شده (این را جدای بست نشستن (ایستادن؟) در شهر کتاب و کتابشهر بوشهر بگیرید...
ساعتها سرپا کتابها رو ورق میزنم و به نگاههای چپچپِ کتابدارها محل نمیذارم)
حتی اینترنت اومدنام هم به روال و همیشگی نیست البته وقتی بوشهر هستم جایی رایگان
پیدا کردهام که 45 دقیقهای است ولی وقتی خونهام این دقیقهها کمتره البته اینترنت
محل کارم کمکم داره راه میافته و از این بابت خوشحالم. به بوشهر که میرم - توی
مسیر- روزایی که با مدیر قبلیام همسفر بودم رو دوره میکنم و گاهگاهی با اساماس
از حافظ و سعدی و... یادگاری برایشان میفرستم. صاحبخونهام، خانمی از پا افتاده شده،
نه به سن بلکه با مریضی که امیددارم به زودی خوب شه. امروز مدیرم گفت هفتهی آینده
با هم اتمام حجت میکنیم! دو سه اتفاق کوچک – پیوسته - که این هفته افتاد ایشون رو به فکر انداخته که
به دردش نمیخورم...
در خوابهای نرفتهام میرسد
به کابوسهایم
که سمت چپام را سنگین کرده است نه
دفتر کوچک همیشه همراهم
تابلوی نم گرفتهی چشمهایم را
بهتر میشنود.
اتفاقهای ساکتِ این روزها
مقیاس جغرافیایی احساسات را بزرگ میفهند
بگذار
در این سونامیِ تنهایی
انگشتان کشیدهام
خطاط خوبی نباشد برای سرمه کشیدن چشمانت