جنبه ی آدم ها اصلن شبیه به هم نیست، این را همه می دانند... من هم این روزها کاملن درک اش کردم! هر چند قبلن ها نیز تجربه های مختلفی در این زمینه داشتم ولی خب تجربه های جدید نگاهتو نو نوارتر می کنه!...
هفته ی پیش مهمان دوستم «حسین فخرایی» بودم... کلی خوش گذشت... تئاتر «فسیل های به جا مانده از شیر کرگدن هایی که بعدها پدر را کشتند» کار «رضا مختارزاده» رو دیدیم... من انتظار بیشتری از کار داشتم... خصوصن در زمینه ی نویسندگی... کارگردانی کار یه خورده بهتر از نویسندگی بود... ولی جا داره از بچه ها تشکر کرد و خسته نباشید گفت... البته مثل همیشه من تندتند یه سری چیزا رو به حمید خان گفتم که امیدوارم ناراحت نشده باشه و جسارت منو ببخشه...
چند روز پیش تولد سه سالگی آناهیتا بود... طبق معمول گرفتار عکاسی بودم... آنا بازیگوش تر از همیشه بود... ماندگارترین لحظه ی تولد هم نمایش کلیپ عکس های جشن تولدهای قبلی آنا بود که خواهرزاده هام نوید، امین و رویا درست کرده بودن که با این کارشون به منم گوشزد کردن که چه خوش سلیقه و بزرگ هستند... ( دو عکس از آنا + | +)
روزا خیلی سریع دارن میرن... مردادی کاملن معمولی رو گذروندم... یکی دو جمله ی خوب هم یاد گرفتم... البته وزنه ی شعر خوانی ام به داستان خوانی ام سنگین تر بود...
اولین تجربه ی طراحی وبلاگ اختصاصی رو دارم می گذرونم... اونم برای دوست خیلی نازنین ام «رضا طاهری»
دنیای کوچکی داشتم که در چشم های تو جا می شد/ کودکی های شاد من ؛ / سبز، آبی، قهوه ای/ و در رنگین کمان .../ دو گوشواره آویزان از دستانم/ که آویخته بود بر دهان تو. (شیدا محمدی)
برادرم «ابوذر» بداحوال است و امیددارم که زودی زود خوب شه و تو فوتوبلاگی که براش ساختم عکساشو که خیلی وقته قولشو به دوستاش داده و به خاطر این دست و اون دست کردنای من بدقول شده، بذاره... خوب شو دیگه برادر... آفرین...