تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


دوشنبه 31 تیر1387
کافه مداد...
  • این‏که نمی‏آم این‏جا بنویسم دلیلش فقط تنبلی خاصی که دارم نیست، دیگه دارم به این نتیجه می‏رسم که مداد پررنگ عزیزم رو ببندم... خیلی سخته ولی شاید همین روزا تابلوی «THE END» رو بر سردرش کوبوندم. البته... ولش کن نمی‏گم...
  • نبودم چند روز... رفته بودم مسافرت...شمال... خانوادگی... خوش بود ولی خوب نبود... نه!... خوب بود ولی خوش نبود... در هر صورت گذشت... تجربه‏ی خوبی داشت... به شناخت‏هام اضافه کرد...  برای اولین‏بار هم سوار قطار شدم که مزه داد ولی تأخیر بیش از حدش باعث نرسیدن به پرواز رزرو شده‏ام شد که کلی حال و وقتمو گرفت... ممنون از داداشم که حسابی حال داد...
  • قبل از رفتن به سفر جابه‏جا شدن مدیرم افسردگی خاصی رو بهم داد... چند روزی بغض داشتم و پر از بیهودگی‏های خاص خودم...
  • این روزا خواندنم بهتر شده... «کافه پیانو» ی فرهاد جعفری، خوب و راحته!، پر از تصویر و توصیفه و آروم حرفاشو بهت می‏زنه، اصلن بدت نمی‏آد از اطاله‏ی کلامش... پیشنهاد خوبی می‏تونه باشه واسه خوندن...
  • چقدر خوبه بد شدن...
  • آموخته‏ام که بودن/ در کنار آنان که دوستشان دارم/ برایم کافی‏ست (والت ویتمن)
  • تا بعد... (شاید در کار نباشد)
+ 3:18 PM