-
اینکه نمیآم اینجا بنویسم دلیلش فقط تنبلی خاصی که دارم نیست، دیگه دارم به این نتیجه میرسم که مداد پررنگ عزیزم رو ببندم... خیلی سخته ولی شاید همین روزا تابلوی «THE END» رو بر سردرش کوبوندم. البته... ولش کن نمیگم...
-
نبودم چند روز... رفته بودم مسافرت...شمال... خانوادگی... خوش بود ولی خوب نبود... نه!... خوب بود ولی خوش نبود... در هر صورت گذشت... تجربهی خوبی داشت... به شناختهام اضافه کرد... برای اولینبار هم سوار قطار شدم که مزه داد ولی تأخیر بیش از حدش باعث نرسیدن به پرواز رزرو شدهام شد که کلی حال و وقتمو گرفت... ممنون از داداشم که حسابی حال داد...
-
قبل از رفتن به سفر جابهجا شدن مدیرم افسردگی خاصی رو بهم داد... چند روزی بغض داشتم و پر از بیهودگیهای خاص خودم...
-
این روزا خواندنم بهتر شده... «کافه پیانو» ی فرهاد جعفری، خوب و راحته!، پر از تصویر و توصیفه و آروم حرفاشو بهت میزنه، اصلن بدت نمیآد از اطالهی کلامش... پیشنهاد خوبی میتونه باشه واسه خوندن...
-
چقدر خوبه بد شدن...
-
آموختهام که بودن/ در کنار آنان که دوستشان دارم/ برایم کافیست (والت ویتمن)
-
تا بعد... (شاید در کار نباشد)