
دقت کنید من "مریض" بودم و این جا عوض شد، پس این قالب می تونه "مریض" باشه! مراقب سلامتی خودتون باشید :)
روز "معلم" است... پنج شش سالی معلم بودم... آخرین نقطه ی استان بوشهر (بندو)... حال و هوای خاصی با دانش آموزام داشتم... (خوشحالم که هنوز باهام ارتباط دارن). فضاهای بسته، نگاه های خشک و سنتی (مذهبی) به سختی قابل شکستن بود که تا حدودی موفق به شکستشان شدم. برای (نمونه) اولین بار گروه سرود دخترانه در اون منطقه تشکیل دادم و حتی به مسابقه های شهرستانی اوردم که مقام سوم موفقیت خوبی بود برای دانش آموزی که محدودیت های سفت و سخت نگذاشته بود سفری 100 کیلومتری داشته باشد. فرصت خوب و تجربه ی خوشایندی بود...
می خوام مثل "دادفر" عزیز از معلم هام اسم بیارم و ازشون یاد کنم تا با یادم بوسه ای بر خاطره های با آن ها بودن بزنم...
"خانم رحیمی" معلم کلاس "اولم"، جوان و پر انرژی بود... خیلی دوستم داشت... می گفت:"تو داداش منی...!" (اسم فامیلمون شبیه بود) منم بیسکویت هایی که به خاطر جنگ و محروم بودن شهرم به حلقومم ریخته می شد تا آهن بدنم کم نشود، با اون قسمت می کردم... اهل جهرم بود و خیلی دوست دارم بدونم الآن کجاست... "آقای سالم پور" که با لهجه ی عربی اش مشکل داشتم، آروم بودن رو از کلاس "دوم" یادم داد، گاه گداری میبینم اش، با همون آرامش و وقارش. کلاس "سوم" حس خوشنویسی با "آقای رنجبر" تو وجودم ریخته شد، با خط ملیحش. دخترش یک سال دانش آموزم شد، وقتی برای وضعیت درسی اش یک بار به مدرسه اومد از خجالت آب شدم و خم شدم دستاشو بوسیدم... کلاس "چهارم و پنجم" اوج تأثیر گذاری یک معلم در خودم داشتم... "آقای حسینی" اهل تهران بود و سال های آخر تدریسش. چند روز اول سال "چهارم" معلممان شد، گفتند باید معلمتان عوض شود، بچه ها را یکی کردیم و به عنوان اعتراض سرکلاس نرفتیم و شعار دادیم که مجبور شدن قبول کنند "آقای حسینی" با ما باشد. ماند و سال بعدش هم تا اوج یادگیری (برای یک دانش آموز ابتدایی) با او پیش رفتیم، هنوز احترامی که به ما می گذاشت را با خود دارم و با دانش آموزام نیز قسمتش کردم.
دستتان را می بوسم و از این که الآن جایگاهتان خدشه ی زور و جفا را بر خود می بیند و خیالتان از زخم های روزگار جریح شده است، می ترسم و شرمگینم... مانا باشید.