
امتحانای پایان ترم همه ی دلیل ننوشتنم نمی تونه باشه مطمئنن!... خیلی از این جا فاصله گرفته ام... هر چند برام خوشایند نیست ولی حال و هوای اون روزای اول رو ندارم... چه خوب بود اون روزا... حتی قالب عوض کردن هم نتونست به نوشتن وادارم کنه... جالب این جاس که جایی که می رم یا حرفی رو که می شنوم یه جورایی تو ذهنم واسه نوشتن برا این جا تر و خشک می کنم ولی همین که on می شدم اونا رو قاطی ننوشته های دیگه ام می کردم... چه بد می شه وقتی روحیه ی آدم با تلنگرهای اطرافش خشن بشه...
امتحان هام بد نشد بجز یکیش که نمی دونم این استاد عزیز ما چه در سر می پروراند... بعد از امتحان برنامه نویسی همه ی دوستانم گریه می کردن... گفتم خانم فلانی امتحان خوب بود؟ همین بس بود که بغضش بشکنه... اون قدر گریه کرد که همه رو گریه انداخت...
نمی دونم چرا ماه محرم دوست دارم عکس بگیرم...
روزنامه گیرم نمی یاد بخونم!!! عجیبه تو این قرن نه؟ ولی شهر ما روزنامه نمی یاد...!!! (کیهان و جمهوری میاد ولی...)
روزهام بیشتر با خواب می گذره ولی شب ها می خوابم...!!!