
سه، چهار سال پیش به دلم نشست که با دانش آموزای ابتدایی درس هنر بگیرم... اداره موافقت کرد و مشغول شدم... با هر کلاسی یکی دو ساعت در هفته بودم! می دونیم که تو ایران درس هنر بی اهمیت ترین درسه! و نیروی متخصص هم خیلی کمه و بیشتر به معلم هایی ساعت هنر داده می شه که اول: ساعت خالی دارن! و دوم: هیچ تخصصی ندارن! ... در صورتی که همین کشورهای عربی همسایه ساعت هنر رو خارج از ساعت های معمول درس های نظری گنجوندن و اجازه ی انتخاب و سلیقه را هم به دانش آموز دادن تا غذای روحش، دل خواهانه باشه ولی تقریبن درس موسیقی را اجباری ارائه می کنن و هر دانش آموز رو با سازی (باز به انتخاب خودش!) آموزش می دن تا کمک بیشتری به تقویت روحیه ی بچه هاشون کرده باشن... ولی این جا ما تازه داریم می گیم که آموزش موسیقی واسه بچه ها حرامه! و جالب تر این جاست که امام جمعه ی شهر ما (کنگان) با کلمه ی موسیقی آلرژی داره و به رییس اداره ی ارشاد (آقای کوزه گری) گفته بود: می شه به جای این کلمه ]موسیقی[ یه چیز دیگه بگید؟... بگذریم... یه روز صبح دیر به مدرسه رسیدم، خانم مدیر چپ چپ نگام کرد و منم سرم رو بالا نیوردم تا توی کلاس دوم!... بچه ها وسایلاشون آماده بود تا با راهنمایی من ترکیب بعضی رنگا رو اجرا کنن... منم واسه مثال و تنوع تو کارشون غروب دریا رو پیشنهاد کردم که هم تقریبن یه نقاشی بومی (محلی... استفاده از سوژه های اقلیمی بهترین گزینه اس) باشه و هم به درس نزدیک تر بود (ترکیب رنگ های زرد و قرمز و طیف رنگ آبی) بچه ها هم چون ساعت اول درسی شون بود با شور و شوق شروع به کشیدن کردن... بعد از چند دقیقه متوجه ی تعداد زیاد شکایت های دانش آموزا از هم دیگه شدم، گم شدن وسایل، بی اجازه برداشتن وسایل، شوخی های بی مورد، پاره کردن بیش از حد کاغذ... همه و همه تازگیِ زیادی داشت... کلاس رو از کنترل خارج می دیدم و نمی خواستم با تشر و تندی به دستش بیارم... اومدم خودم رو به بچه ها نزدیک تر کردم، رفتم کنارشون نشستم... با صدای بلند شروع به خوندن شعر کردم (یادم نیست چی بود! ولی به احتمال زیاد ای ایران...) بچه ها هم همراهیم کردن... کلاس روحیه گرفت... خنده ها بلند شد... چیزای گم شده یکی یکی پیدا شد... عذر خواهی از یک دیگه شروع شد... کاغذ پاره ها جمع شد... خلاصه جون دیگه ای گرفت کلاس که حتی زنگ استراحت هم بیرون نیومدم و باهاشون شعر خوندم و... بعد که با خودم فکر کردم متوجه ی تأثیر فوق العاده ی رنگ ها در تک تک بچه ها شدم... تنها دلیلی که می تونست بچه ها رو اون موقع صبح، این جور پرخاش گر کنه، رنگ های گرم قرمز و نارنجی. و آبی تیره بود... حالا همه ی این ها رو بذار کنار بد رنگ بودن مانتوهاشون و فضای کلاس ها و بی حوصلگی و بی علمی بعضی از معلم هاشون... ببنید ما با چه شرایط و امکان هایی بزرگ شدیم (نسل سوم) و اینا چه جوری می خوان رشد کنن؟ (نسل احتمالن چهارم!) متوجه می شید که واقعن خیلی از چیزها که اسمش هر چی می تونه باشه (استعداد، شوق، ارزش و...) مرده شده و دل خوش هستیم (می شویم یا بوده ایم) به بعضی از اجبارها که باز می تونه هر چی باشه (شغل، عشق، درس و...)
با ربط: نمی دونم این مطلب چرا این موقع شب یادم افتاد و این جا نوشتم!!!؟
یه خورده بی ربط: نمی دونم چم شده؟ کاش رنگ خاصی بهم می خورد و این حال و هوام عوض می شد...
کاملن بی ربط: از این هفته قراره کلاسای دانشگاه شروع بشه!... اون اتاق رو نشد که بگیرم و تا این لحظه بی جام!
امسال هفته ی جنگ، تقریبن در وبلاگ ها جایی نداشت و سکوت خاصی در برابر این موضوع وجود داشت (دارد) البته باز شکننده ی این سکوت (مثل خیلی از موردهای دیگه) پرستوی عزیز بود که به مانند پارسال نگاهی داشت (هر چند با دادن یه لینک) به قسمتی از تاریخ کشورمان و خودمان که هم من و هم پرستو، کودکانی بیش نبودیم و تصویرهایی از آن روزگار گاه گاهی در تصورمان می آید که گاهی می ایستد و زجرمان می دهد و گاهی هم زود می رود و باز دردمان می گیرد... چراهای زیادی از جنگ در ذهن همه ی ما می چرخد و هیچ گاه پاسخی نمی گیرد، جاهایی هم اگر جوابی می شنود، قانع کننده نیست و بیشتر وقت ها مبتذل!
سی و یکم شهریور مهمون عمه ام بودیم... برادر شوهرش شهید شده و حرف ها با دیدن عکسش جنگی شد!... من عمدن ساکت بودم... وقتی از برادرش می گفت حلقه ی اشکش به وضوح پیدا می شد... نگاهش پایین بود و به نظرم با نقش های قالی پرواز می کرد به همون گذشته های جنگ!... واقعن بعضی جاها را سانسور می کرد!، حتی می گفت خیلی از برادرش یادگاری دارد و تا حالا جایی نشون نداده، "چیزهایی هست که اگر بیرون بیارم خیلی ها منفجر می شن"... باز سانسور می کرد... از پاکی و خلوص وقتی می گفت، زیاد و راحت می گفت!... نمی خواهد بگوید چون شاید مصلحت را در این می بینه؟ نمی خواهند بدانیم چون... همه اش مصلحت... مصلحت... (حالم بهم می خوره!) واقعن چرا یه چیزی مانع از گفتن حقایق جنگ می شه؟ چرا باید من که با جنگ به دنیا آمده ام 26 روز، 26 خاطره، 26جمله و ... از جنگ را نفهمیده باشم؟
این ها را نوشتم که من حداقل سکوت نکرده باشم در این باره... اگه کسی مطلب خاصی رو خوونده برام لینکش رو بذاره، حتی اگه مثل لیلا یه فلاش بک کوتاه و تکان دهنده ای زده باشه به اوون دوران... به مدادهای چینی پوکیده، به دفترهای سیاهِ کاهی، به چراغ های موشی که برای درس خوندنِ شب امتحان به خاطر برق نداشتن درست می کردیم و به پاکن هایی که با گذاشتن سر پنی سیلین توی نفت دل خوش بودیم... حق دارم بدانم چون من هم بوده ام، من هم با این تحمل ها نقش داشته ام مثل خیلی های دیگه نقش داشته ام با این تفاوت که ادعا ندارم و دانستن در مورد اون رو حق خودم می دونم و می خواهم...
سه ماه، سه مطلب:
سه ماه، سه مطلب بنویسی یه جورایی نوبره! اونم یکیش یه لینک به یه جای دیگه و یه دونه هم عکس باشه!!! می مونه فقط یه مطلب... در مورد این ننوشتن ها یه چیزایی می خواستم بنویسم که تا نصفه هاش پشیمون شدم و گذاشتمش واسه تولد وبلاگم (بازار گرمی دارم می کنم :) )... ولی بد جوری به نفت نویس عزیز حسودیم می شه که هر روز داره می نویسه و به من هم سر می زنه و گله مند که چرا نمی نویسم...
تو این مدت:
عروسی داداشم «علی» خوش گذشت... چند روزی بیشتر توی شیراز با دوستم عبدالله و خانمش موندیم واسه تفریح و حال و هوا عوض کردن، همراه با یه دوست دیگم که روز آخر حال همه مون رو گرفت و کاری کرد که خوشی های سفر تا مدتی یادمون نیاد! ولی جدای این حرفا چند تا کتاب خوب گیرم اومد که کلی بهم تا الآن حال داده!...
جشن تولد آناهیتا (سی ام شهریور) بیشتر بهم حالی کرد که خیلی زود یک سال گذشته و... .
رمضان در پاییز:
امسال پاییز و ماه رمضان با هم شروع شدن... هر دوتاشونو دوست دارم... از پاییز خیلی خاطره دارم... فارغ از مدرسه رفتن، گچ دزدیدن، منبع آبمون رو تخته سیاه کردن، شاگرد اول و دوم شدن، بعدترها معلم شدن، با دانش آموزام دوست شدن، کتابای درسی رو درس ندادن، و... همه و همه یه جا و شب های پاییز، زیر نور ماه، کنار دریا(ی جنوب) نشستن و لمس نسیمی که نمی دونی از کجا به سر و صورت ولو می شن، یه جا! حالا که دیگه ماه رمضان خودش رو به اول خوشی های پاییز چسپونده واقعن محشره... (هر چند... ... ... )، راستی با جانمازی که بوی کعبه می ده و حاجیه ساغر عزیز برام اورده، می خوام نماز اولین افطارم رو بخونم... وای چه حالی می ده... دستت درد نکنه ساغر جان!