
یک: یه تلفن 16 دقیقه ایِ ناگهانی (چند ساعت قبل)، می تونه اون قدر شارژت کنه که خستگی ذهنی و روحی و حتی جسمی ات رو واسه چند ساعت هم که شده، دگرگون کنه... مزه داد واقعن!، هر چند که یه جورایی گله گزاری و... بود ولی چسپید...
دو: رفتم دنبال خونه گشتم واسه ترم جدید... می خوام یه ترم تنها باشم... یه جورایی راحت تَرَم... قیمت اجاره خونه بسیار بالا و اعصاب خورد کن بود... بعضی از آژانس املاکی ها! تا ما رو می دیدن متوجه می شدن که تا چه حد مشتری هستیم و دم در نرسیده جوابمون رو می دادن! بعضی هاشون می گفتن کلاس ما به این اجاره ها نمی خوره! چندتایی شون هم می گفتن خونه به مجرد نمی دیم!... گه گاهی حالم بهم می خورد از قیمت و شرایط خونه ها... از پول نداشتن خودم خوشم می یومد و سماجت و پر روییِ دوستم... با موتور پر از سر و صداش حال خوبی تو گرما نمی تونست به آدم دست بده ولی کمک حال با حالی بود!... کنار یه پیرمرد و پیرزن یه ترم رو گذروندن چه حالی می تونه داشته باشه؟ ... ماهی 50هزار تومان کرایه با پیشِ 500 هزار تومان برای یه اتاق 5متری چطور؟...
سه: برا برگشتن به تور یه پسر پول دار خوردیم... آشناییِ کمی با دوستم داشت... من نمی شناختمش ولی اون چرا... کنار یه عروسکِ گنده ی خرس -که ادعا می کرد 120هزار تومان از دبی خریده بودش... نمی ارزید!- لم دادن چندشم می شد... البته خرسه تقصیری نداشتا!... پسره حرفاش پیرامون سکس و تفریح و مدل های ماشین بود و من تو خیالم به انشای اولم که موضوع همیشگیِ "دوست داری در آینده چه کاره شوی؟" بود، سیر می کردم... من بر خلاف هم کلاسی هام که غیر از معلم و دکتر بودن به هیچ شغل دیگه ای چراغ روشن نشون نداده بودن، نجار شدن! رو آرزوم دونسته بودم و معلم عزیز هم نمره ی 16 توی دفترش - و دفترم - یادداشت کرد و خنده ی من از این نمره، رفتن به دفتر مدرسه، تنبیه کتبی و فرا خووندن مامانم با خودش داشت... من نجار نشدم و هم کلاسی هام تقریبن هیچ کدومشون دکتر و معلم نشدن!... بگذریم... پسره (راننده) ولی می گفت همیشه دوست داشته کیف کنه واسه خودش و بهش هم رسیده! اینو چی می شه اسمش گذاشت؟ اصلن حرفام با هم سنخیت دارن؟
چهار: کامپیوترم بد احواله! نسخه ی درمانش هم می دونم! پول باید به پاش بریزم... ولی تو کف یه notebook ام!
پنچ: فردا امتحانای انجمن خوشنویسانه، ابلاغم نمی دونم چیه؟ مراقب یا نماینده ی ارشادم!... در کنار استادم -عبدالله علی پور - بودن حال و هوای خاصی داره... یاد امتحان دادن خودم بخیر... چه سختی ها که نکشیدم... با اون سن و سال و دوری و راه و عشق خوشنویس شدن... الآن بعد اون همه سال فهمیده ام که خط زمینه و نقطه چقدر سختن، یاد گیری حرف و کلمه بماند ارزونی خودم...
و آخر(شش):
قرآنت را تکه تکه خواهم کرد
و
پیغمبری ات را
فحش می دهم
هر چه
به نمازهایت، اذان می شود!
کافرم می کند
از این به بعد
مسلمانم...! ۲۳/۵/۸۵
روزها تا ساعت ۲ با آناهیتا می گذرونم...

( عکس با دوربین آماتور - اردی بهشت ماه)