
این روزا حسابی درگیر بودم و مشغول... خواهرم "معصومه" کارش به اتاق عمل و جراحی کشید! واسه خاطر همون عقرب گزیدگی... یه دوستم می گفت: "مقصر نیش عقرب نیست... خودمون مقصریم"... اشاره داشت به بی مسئولیتی ها... جالبه! هیشکی کارشون نداره... تجویزهای اشتباه و تشخیص های کاملن برعکس... آدم می مونه که چی بگه... خودمون هم تقصیر داریم از اون جهت که خیلی کم این مسئله ها رو به دادگاه می کشونیم، هر چند که در بیشتر موردها نتیجه ای نمی گیریم ولی می شه به آینده یه جور دیگه نگاه کرد...
به درس های دانشگام کمتر رسیدم و بیشتر با گروه های سرود بودم... دیشب تمام کار یک ساله مون با فشار دادن چند کلید از بین رفت! و مجبور شدیم نوازنده رو به صد زور پیدا کنیم (جزیره ی خارک بود) تا در غیاب ما آهنگ ها رو باز نوازی کنه و اونا رو برامون ایمیل کنه! وقتی ایمیل رسید شادی تو وجود همه ی بچه ها سرازیر شد... بعضی ها نذر کرده بودن... بعضی ها کل دادن... بعضی ها دست زدن... و ما (من و دوستم اسماعیل) شارژ می شدیم...
۳روز کنار دریا از دانش آموزا عکس گرفتم... جالب بود و شد... تجربه ی خیلی خوبی بود. دوربین حرفه ای نداشتم ولی با این دوربین آماتور هم شد چند تا عکس در حد معمول بندازم واسه یاد گاری و طرح بروشور... وقتی جشنواره تمام شد همه ی بروشورها رو این جا می ذارم...
کارها (سرودها و گروه ها) قوی تر و بهتر از سال های قبل شده، چه از لحاظ آهنگ فولکلور و تنظیم و چه از جنبه ی شعرمحلی و صدا ی بچه ها... امیدوارم که حق خوری نباشه و قصه ی سال های پیش که حتی رقبا و داوران از اولی ما می گفتن ولی نتایج چیز دیگه از آب در می اومد تکرار نشه...
از پنج شنبه جشنواره ی سرود دانش آموزی مرحله ی استانی بوشهر شروع می شه و کنگان با چهار گروه (دختران و پسران راهنمایی و متوسطه) رقیب بسیار قویی بوده و هست... به امید موفقیت...

یکی از اعضای گروه دبیرستان پسران با دایره ی زنگی
سکوت
روی سرش پتویی کشید و خوابید.
... و من دارم به خجالتم شطرنج یاد می دهم!
- استعدادش فوق العاده ست -
این را از پچ پچ جیرجیرک ها می فهمم...
اون قدر ذهنم درگیر مسائل پیرامونم بود که یادم رفت اینجا – که حسابی هم خاک خورده – چیزی برای تبریک سال نو بنویسم:
«سال نو مبارک»
:::اپیزود اول عید
خواهربزرگم – معصومه – با یه عقرب گزیدگی ساده کارش به بیمارستان و بیماری هیپاتیت کشید!!! دکتر گفته بود که عقرب های جنوب زهری نیستن و اگر هم باشن کم اثرن!!! و با این سهل انگاری کار به دوباره مراجعه کردن – بعد از دو روز – می رسه و باز با خنده ی جناب دکتر مواجه می شه و از سوراخ شدن جای نیش با این تفسیر که "چیزی نیست خانم..." می گذره! تا این که خواهرم بعد از 2روز دیگه از حال می ره و آزمایش هاش نشون می دن که این نارسایی باعث التهاب کبدش شده و باید بستری بشه... خیلی برام سخت بود که شنیدم بستریش کردن... داشت نفسم می گرفت... هنوز بوی دستاشو وقتی که باهام شب عروسیش داشت خداحافظی می کرد توی خیالم می پیچه... هنوز می دونم که نازک نارنجیه... هنوز می دونم که ریختن اشکاش محاله که اشکت رو تحریک نکنه... هنوز می دونم که مثل مادرمه... هنوز می دونم که وحشتناک زجر کشیده... هنوز...
:::اپیزود وسط عید
برای خواهرم غذا برده بودم بیمارستان، موبایلم زنگ خورد... صدای گرفته ی برادرم – علی – که ازم می خواست از اتاق خواهرم بیام بیرون، تنم رو لرزوند... گفت:"من و طاهره – زن داداشم – تصادف کردیم"، اونم 45کیلومتری کنگان!... بیمارستان بودن(شهرک توحید جم)... برای خونواده سخت بود که این خبر رو می شنیدن.. نگفتم... همراه با دامادمون رفتیم... سخته... سخته...
الآن از اون جا برگشتم... ذهنم یاری ام نمی ده... خدا را شکر به خیر گذشت... کوفتگی و جراحت های جزیی...
:::اپیزود مرتبط
نزدیک ترین دوستم – عبدالله - زنگ می زند و احوال می پرسد... بهش می گم... ازش احوال می پرسم... بهم می گه:" بابام بردنش بوشهر واسه درمون مریضیش... خواهرم بیمارستان کنگان واسه خاطر بیماریش بستریه... اون یکی خواهرم سرما خورده و به خاطر آسمی که داره هر دقیقه از حال می ره... بچه ی خواهرم آپاندیسش ترکیده... و الهام – خانمش – مثل همیشه با بیماریش در گیره"
:::اپیزود آخر
پدرم نیستش... سفر دریاست... منم بچه ی مرد دریام...