تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


شنبه 27 اسفند1384
اکبر گنجی ...

اکبر گنجی

واقعن خوشحالم...

"اکبر گنجی" آزاد شد...

"اکبر گنجی" عزیز... بمون محکم و استوار بمون... واسه من ... واسه خودت... واسه همه... دیگه خیلی سخته بری زندون... تو بزرگی... تو غول مقاومتی... تو سرشاری از پیروزی... بمون... بمون

مرتبط:

اكبر گنجي به خانه آم - ایسنا

دوستداران گنجي با وي ديدار كردن - ایلنا

گنجی در منزل - عکس های آرش عاشوری نیا

گنجی دیشب آزاد شد - محمد جواد روح

عکس های حنیف مزروعی - فوتوغراف

گنجى با بهار آمد رضا خجسته رحیمی - روزنامه شرق

 

 

+ 3:6 PM
دوشنبه 8 اسفند1384
کار پاره وقت
امروز برای یه کار پاره وقت واسه ی شب هام! سه جا اسم نوشتم:

یک) بستنی فروشی           دو) شیشه بری           سه) مؤسسه ی گرافیک

+ 5:1 PM
شنبه 6 اسفند1384
همین...

دلم می خواست این جا باشم ولی چند روزی ISP شهر قطع بود!

چهارشنبه سوم اسفند:

:: واسه آزمایشای مامان پول می بایست حواله می کردیم (می کردم) و ته جیبم غیر کلید اتاقم و تاسی که حکم دسته کلیدش داره چیزی پیدا نمی کردم!، رفتم بازار که موبایلمو آب کنم ولی تا فهمیدن که گرفتارم زدن تو سر قیمت و گذاشتن کلاه روی سر من که داره موهاش می ریزه به هر سمتی داشت می رسید که یادم به یه حساب بانکیم افتاد و به دو خودم رو به باجه رسوندم و با یه ... هزارتومنی که نمی دونستم از کجا و از چه موقع تو حسابم داشت انگشتاشو می لیسید به یه بانک دیگه رفتم و پروازش دادم به حساب مادر(همون حواله) ... آدم وقتی مجبور و گرفتاره چقدر شبیه لاک پشته! شایدم دیگران شبیهش می شن!!! و شاید اصلن هیچ کدوم شبیه لاک پشت نمی شیم...

:: خونه... دیدن بابا... بوسه به پیشونی و دستاش و احساس غرور سایه اش، چه کیفی می ده...

:: گریه هم حال و هوام رو با یه هوای بارونی سر جا اورد البته تو اتاق نازنین خودم با سقف چوبیش و قفل کردن در، رویایی تر شد...

پنج شنبه چهارم اسفند:

:: ساعت ۶ به قصد بوشهر به بهانه ی میهمان شدن از دانشگاه بوشهر به دانشگاه شهرم (کنگان) با دو تا از دوستام حرکت کردیم تو راه همش به فکر مامان و نوبت پزشکش بودم، ۷ تلفن کردم به خانم عزیز داداشم علی وپی گیر و جویای حال مامان شدم. خوردن آش بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی با یه چای کاملن ایرونی حالمو جا اورد. دانشگاه با مهمان شدنم موافقت نکرد...

:: دکتر به مادر گفته بود که گلبول های سفید خونش کم شدن و تجویزی که دکترای کنگان کرده بودن به کلی در تضاد با درمانش بوده!!! (کسی هم جوابگو نیست) و یه سری آزمایشای پیشرفته داده بود و هنوز در انتظار جواب آزمایشیم... خدا به خیر کناد.

:: خوابیدن... رفتن سر تمرین سرود... باز تکرار هوای دیشب... خوابیدن...

جمعه پنجم اسفند:

:: شکمم داشت فحشم می داد... کاکائو به دادم می رسه اینجور مواقع!!!... تمرین سرود... تا ۲:۳۰... استادیوم شهر و صعود نکردن تیم شهرمون به لیگ کشور :( ... تماس با مامان و شنیدن خنده هاش...

 

همین...

 

+ 1:57 AM
سه شنبه 2 اسفند1384
WORLD PRESS PHOTO OF THE YEAR 2005

 

منصور نصيری:

"هيات داوران بين المللي چهل و نهمين دوره مسابقه ‏World press photo‏ عکسي از Finbarr O'Reilly‏ عکاس کانادايي خبرگزاري رويترز را به عنوان عکس سال 2005 برگزيد. اين عکس، انگشتان نحيف کودک يک ساله ای را در حال فشار دادن لب هاي مادرش در يک کلينيک تغذيه ‏اضطراري در نيجر نشان مي دهد. هجوم ويرانگر ملخ ها و بد ترين خشکسالي دهه هاي اخير، ميليون ها نفر را در اين کشور با کمبود مواد ‏غذايي روبرو کرده است. عکس در ‏Tahouha‏ واقع در شمال غربي نيجر و در تاريخ اول اوت 2005 گرفته شده است. James Colton‏ رييس هيات داوران ‏World press photo‏ در باره عکس برنده مي گويد:‏
‏" اين عکس من را از همان اولين باري که در دو هفته پيش آن را ديدم، شکار کرده بود.
حتي بعد از ديدن همه هزاران عکس ديگر شرکت داده شده در مسابقه، اين عکس هم چنان در ذهن من ‏مانده بود.
اين عکس همه چيز دارد- زيبايي، ترس و ياس و ساده، باسليقه و تکان دهنده است."   متن کامل

" فينبار او ريلی" (Finbarr O'Reilly) و عکس برترش

مرتبط:

عکس هاي برتر را مي توانيد اينجا ببينيد.

" Canadian photographer Finbarr O’Reilly wins premier award"     ورد پرس فوتو

+ 10:59 AM
دوشنبه 1 اسفند1384
بازم مادر...

مادر عمل جراحی کرد... دکتر گفته بود تقریبن به موقع اقدام کردید! موفقیت آمیز بوده... خدا را شکر

پنج شنبه آزمایش هاش شروع می شه... واسه تشخیص مشکل خونش... دعا کنید.

تازه داشتم باهاش حرف می زدم. با صدای گرمش لبخند رو به چشمام می نشوند، اشکم می خواست بغضمو بشکونه ولی مگه حس مادرونش میذاشت؟ دلم نیومد بهش از بابا دروغ بگم، دلش گواهی می داد که چیزی شده و با اون بزرگیش حرفام رو از صدام خووند:

:: از بوات(۱) چه خبر؟

- حاجی...

:: زنگ زدی؟

- ها، گفت جزیزه ایم!

:: سی (۲) چه؟

- پنج روزن سی خاطر باد اونجان، نمیتونن حرکت کنن!

:: ایشالله که وی گردن (۳)

ـــــــــــــــــــــــ

۱) بوات: بابات     ۲)سی: برای       ۳) وی گردن: بر می گردن

 

ادامه:

صبح که می خواستم این مطلب رو post کنم سرویس دهنده ی اینترنت تو شهر قطعی داد!!!

+ 12:43 PM