تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


یکشنبه 30 بهمن1384
مداد فردا
صبح باید بعد از مدت ها از خونه دور بشم. احساس خوبی ندارم... مخصوصن به خاطر مادرم که داره آزمایش های پزشکی شو میگذرونه، نگرانم. بعد از سال ها می رم درس بخونم! سختمه ولی واقعن دوست دارم بخونم و یاد بگیرم هر چند چشام آب نمی خوره با این دانشگاه ها و ... خلاصه از فردا...

سعی می کنم این جا رو نذارم به امان خاک خوردن... اگه بشه میام و دستی بهش می کشم.

چندانکه گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست

گو شرم بادش از عندلیبان

درج محبت بر مهر خود نیست

یارب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت

تا چند باشیم از بی نصیبان

                                (حافظ)

+ 2:18 AM
چهارشنبه 19 بهمن1384
محرم 2

                               

(عکس با موبایل گرفته شده، مراسم حلیم پزی ۹محرم ۱۳۸۴)

پراکنده می شی تو کارای قبلیت، سرخی آتش زیر دیگ ها داغت می کنه، بی خود می شی، بخار حلیم به صورتت عرق می شونه، شاید داره یه جورایی خجالتت می ده، همه چی دست به دست هم دادن... حتی دود سوختن چوب هایی که وظیفه شون گرم کردن دیگ هاست میاد به چشمت و اشکت رو در میاره... یه جورایی می خوان خالیت کنن، سبک می شی... هی زیر لب ورد می خونی... طلب می کنی... نذر می کنی... خلاصله نزدیکی رو حس می کنی... فکر می کنی که پهلوته...

+ 9:1 PM
چهارشنبه 19 بهمن1384
... و اي حسين (ع)!

... و اي حسين (ع)! با تو چه بگويم؟

”شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل“ و تو اي چراغ راه! اي كشتي ‌رهايي!

اي خوني كه از آن نقطه‌ي صحرا، جاودان مي‌طپي و مي‌جوشي و در بستر زمان جاري هستي، و بر همه نسل‌ها مي‌گذري، و هر زمين حاصل‌خيزي را سيراب مي‌كني، و هر بذر شايسته را در زير خاك مي‌شكافي و مي‌شكوفاني، و هر نهال نشسته‌اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي‌نشاني!

اي آموزگار بزرگ شهادت! برقي را از آن نور بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن. قطره‌اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم‌مرده‌ ما جاري‌ساز، و تفي از آتش آن صحراي آتش‌خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش.

اي كه ” مرگ سرخ “ را برگزيدي تا عاشقانت را از ” مرگ سياه “ برهاني، تا با هر قطره‌ خونت، ملتي را حيات بخشي و تاريخ را به طپش آري و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي! ايمان ما، ملت‌ ما، تاريح فرداي ما، كالبد زمان ‌ما، به تو و خون تو محتاج است.»

                                                                   دکتر علی شریعتی

+ 11:15 AM
چهارشنبه 19 بهمن1384
محرم
محرم

این عکس پارسال همچین روزی گرفتم، امسال دوربین ندارم...

روزای پر از حسین و ابولفضل بودنه... حال و هوا خاصی داره هر سال محرم.

+ 0:20 AM
پنجشنبه 13 بهمن1384
احمدی نژاد و شهر من و حواشی

نرفتم... دلم نمی خواست بروم، احساس خوبی نداشتم. یاد روزی می افتادم که از صبح زود به محلی رفتم که قرار بود خاتمی بیاید، شبش به خودم می گفتم: چه خوب! کسی که به خاطرش کتک خوردی(تبلیغات انتخاباتی) فردا از نزدیک می بینیش... ولی امروز که احمدی نژاد این جا بود تکون نخوردم و بچه ی ۴ ماهه ی خواهرم رو گرفتم و ظهر نهار درست کردم!

ولی حواشی زیادی داشت آمدنش، اول: استادیوم ورزشی کنگان سال ها چمن شده بود ولی اطراف فنس هاش به امان خدا رها کرده بودند و آسفالتی نکشیده بودند و در هر بازی فوتبال ترس این می رفت که خدا ناکرده اتفاقی بیفتد و سنگ های بزرگ و کوچک کنار زمین کاری دست تماشاگران و بازیکنان از طرف تماشاگرنماها بدهد! نامه نگاری هایی هم شده و دو سال بچه های ورزشی شهر سخت پی گیرش بودند که بحمدالله قدوم مبارک رئیس جمهور عدالت پیشه باعث آن شد که در کمتر از ۲۴ ساعت این مشکل بر طرف شود... به این می گن رحمت...

دوم: مردم با هوکردن و جیغ و دست زدن و شعار دادن بین صحبت های نماینده شون (قیصر صالحی) نذاشتن سخنرانی کنه! ــ می گن تو شهرای دیگه هم (دیر و جم) به همین صورت بوده ــ یکی نیست به این مردم بگه که مگه خودتون نبودید که به ایشون رأی دادید؟ پس... البته بر سر فرماندار نیز همین گونه آمد!!!

سوم: مردم سر از پا نمی شناختن و هر کس به هر طریقی می خواسته خودش رو به احمدی نژاد برسونه و یا حرفاشو با داد و فریاد به گوشش برسونه!

چهارم: صدای و سیمای مرکز بوشهر خیلی به لبخندای احمدی نژاد گیر داده بود.

پنجم: قول هایی که احمدی نژاد داده دو رئیس جمهور قبلی نیز داده بودند! مثل: آب شیرین، برق ارزان و گازرسانی که باید بگم که همه ی این طرح ها از سال ها پیش شروع شده و مراحل پایانی خود رو می گذرونن! پس احمدی نژاد خدمت گزار باقی می مونه!!!

ششم: نمی دونم چرا حرفای احمدی نژاد در کنگان، کپی حرفای  جاهای دیگه بود؟

هفتم: ...

یاد دست تکون دادنای خاتمی می افتم و کف هایی که براش می زدن و کیهان و رسالت بهش گیر می دادن ولی ...

 

+ 9:50 PM
یکشنبه 9 بهمن1384
مادر...
به خاطر مشغله ی کاری مجبور باشی موبایلت رو خاموش کنی و تا شب گرفتار طرح و کلاس و داوری و گرم کار خودت باشی... بعد که میای خونه... خورد و خسته با هوای سرد و استخون سوز، تازه متوجه می شی که مادرت مریض شده... بردنش بیمارستان... بستری بوده... باهات تماس می گیرن و موفق نمی شن...

چقدر به فاجعه نزدیکه... چقدر می تونه تکونت بده... چقدر احساس شرم می کنی... چقدر قدر می دونی... اشک تمام صورتم رو پوشوند و خودم رو تو بغل گرمش انداختم، این گرما چقدر آرامش می ده به تک تک سلول هات...

یادم می یاد اولین باری که مجبور بودم حدود یک ماه از خونه دور باشم چقدر سخت و سنگین گذشت، چقدر بغض داشتم، رسیدم خونه خودم رو به پای مادر انداختم و زدم زیر گریه...

+ 9:34 PM