
دیشب که تلویزیون رو می دیدم و پی گیر مسئله بودم (عجب جایی!) از خبرهای ضد و نقیض و بی پایه حالم بهم می خورد. دو تا مسئول کنار هم نشسته بودن و هی آمارها رو بالا پائین می کردن اونم با چانه زنی.
یه مسئله ی دیگه اینکه نمی دونم چرا ما ایرانیا دوست داریم تو همچین مواقعی شایعه درست کنیم. پشت سر هم دارن حرفای چرت و پرت به خورد مردم می دن و استفاده می کنن. ولی نمی دونم چرا همیشه واقعیت واسه همه کامل نمی شه و اگه بشه یه طوریه که عوام باورشون نمی شه... ولش کن اصلن حوصله ندارم...
چند تا لینک:
دستور نادرست به خلبان، عامل اصلي سقوط هواپيما سایت بازتاب
میان گریه، خندیدم جمیله کدیور
اعتراض مدنی در انجمن صنفی پرستو دوکوهکی
وای خیلی وحشتناکه، داغون شدم، اعصابم بیشتر خط خطی شد که بزرگای کشور نشستن و واسه هم تسلیت می فرستن، آخه ما تا کی می خوایم اینجوری ادامه بدیم. بدتر از همه اینه که خلبان اولی نمی خواسته بپره!!! این فاجعه است. ای خدا!...
همه ناراحتن، همه شاید بارها دوستان و همکاران و کسایی که می شناختن رو جلوی چشمشون مجسم می کنن، هر کسی به یه طریقی هم دردی می کنه، کاش همه یه جا جمع می شدن و برای تکرار نشدن کاری می کردن، شاید فکرم کاملن مسخره باشه، شاید بعضیا بگن اتفاق افتاده، آره اتفاق افتاده ولی زورت می گیره وقتی می بینی بعدش آب از آب تکون نمی خوره، من اشکای مادرم که اصلن هیچ کدوم از این دوستان رو نمی شناسه، یادم می یاد، تنم می لرزه. به خدا اینم مثل همه ی حادثه های دیگه سر تهش هم میاد!
واقعن تلخ و دردناکه. من خورد و خسته رسیدم خونه، از همه جا بی خبر. حالم از خودم به هم می خورد، آخه چرا من حداقل همون موقع نفهمیدم؟ درسته من نمی تونستم کاری کنم ولی نمی دونم چرا تو بی خبری محض بودم؟ توی اتاق در بسته و سر بردن توی کامپیوتر و طرح زدن باید اینجوری سر آدم در بیاره. من لینک نمی ذارم ولی پرستو کلی لینک گذاشته! بازم می گم خیلی وحشتناکه.
"چه کار سخت و خسته کننده ای است! چه چیزهای تازه ای دارم می فهمم، نه چیزهای تازه ای که بوده و من نمی فهمیده ام و حالا دارم می فهمم، نه، اصلا چیزهای تازه ای دارد خلق می شود و می فهمم، این ها، اسم ها، صفت ها، و فعل های تازه ای برای گفتن می خواهند که نیست، نه در فارسی، در هیچ زبانی نیست.
سه چهار روز است احساس می کنم که گویی به کار سخت و رنج آوری مشغولم، سخت تر و تلخ تر از هر کاری، خسته کننده تر از هر عملی، آن هم چه کاری! هیچ تعطیل بردار نیست، ساعتی و لحظه ای بیکاری و استراحت ندارد، شبانه روزی است، یک دقیقه مهلت نمی دهد! بی طاقتم کرده است، در عمرم از کاری اینچنین کوفته نشده ام، اینچنین به فغانم نیاورده است، اصلا هیچ وقت نمی دانستم، احساس نکرده بودم که ننوشتن هم کاری است و حالا می فهمم و حالا می فهمم که چه کار طاقت فرسایی است، سه چهار روز است که مداوم، بدون لحظه ای بیکاری، دقیقه ای استراحت دارم نمی نویسم! امشب دیگر به زانو در آمدم گفتم چند صفحه ای استراحت کنم، چند سطری نفس بکشم و حالم که کمی بهتر شد باز بروم سر ننوشتن!"
دیشب داشتم این مطلب استاد بزرگ «مسعود بهنود» را می خوندم یادم به این نوشته ی «دکتر شریعتی» افتاد، چقدر خوب می شد اگر بودند و واسه خودشون یه وبلاگ درست می کردن و ما هم حالی می بردیم. تو مطلبی که بالا نوشتم چقدر راحت دکتر مث وبلاگ نویس ها حرف زده، ساده و خاص!، بزرگایی مثل دکتر شریعتی یا شاملوی عزیر خودشون یه پا وبلاگ نویس بودن ولی نه تو دنیای مجازی بلکه روی کاغذ و تو دنیای حقیقی!. همون جور که استاد بهنود گفته «کاش بودن».
* برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی (مجموعه آثار ۳۳ بخش اول)
بعد از مدت ها تونستم با خیال راحت تو اتاق پر از خاطره های خوب و بدم – که خیلی هم دوسش دارم- که سقف چوبیش بوی سادگی و سنگینی خاص خاص خودش داره، به این مجازی بازار بیام و هم بخونم و هم کیف کنم و هم مث الآن بنویسم. اتفاق های زیادی تو این مدت هم برای خودم افتاد و هم شاهدش بودم:
اول: «استاد منوچهر آتشی» و «استاد مرتضی ممیز» دو بزرگی بودند که خیلی دوستشان داشتم. کاملن می شناختمشان و از نزدیک به محضرشان رسیده بودم. یادم نمی رود بزرگداشت «آتشی» دو سال پیش در بوشهر. استاد چقدر راحت و نرم با همه برخورد می کرد. چقدر این اواخر تنها و غریب بود. دو سه هفته پیش از فوتش دوستانم سراغش رفته بودند می خواستند فیلمی مستند در مورد «استاد ایرج صغیری» بسازند و برای راحتی استاد پیشنهاد مصاحبه را در منزلش داده بودند که استاد جواب داده بود: «من خونه ای ندارم... یه اتاق که نمی شه خونه...!!!». خیلی زجر کشید، روحی و جسمی. برخوردهای ناصواب و دوراز شأن نماینده ی بوشهر به خاطر جایزه ی چهره های ماندگار حدیث کوچکی از این فشارهای خفقان آمیز است. یادش گرامی و جاوید باد. استاد ممیز هم که نا خواسته روی هر کسی که به گرافیک و هنرهای تجسمی می پردازد، تأثیر زیادی می گذارد و منم از این دایره خارج نبودم و همیشه به خودم می گفتم که: «اگه استاد ممیز کارهام رو ببینه چه نظری می ده؟» زنده در یاد و ذهن می ماند.
دوم: «استاد شجریان» باز تو ایران کنسرت داد و باز من جا موندم... عکس های ایسنا ۱ و ۲ ، گزارش و عکس های مهر، عکس های فارس
سوم: دیروز و سه برخورد:
۱- دختری تقریبن ۱۰،۹ ساله روی دیوار خونشون که فکر کنم عرضی کمتر از ۱۵ سانت داشت بدون هیچ ترسی راه می رفت. می خواست به دوستش که همسایشون بود بگه که:« خانم معلم انشاء موضوع چی داد؟»
۲- پسری ۶،۵ ساله توی گل بازی می کرد . تا منو دید گفت: «تو دیوونه ای؟» گفتم: «نه!» گفت: «من دیوونه ام، خیلی هم کیف داره!»
۳- پیرمردی که تا چند سال پیش میلیاردها تومان پول داشت و الآن هم تمام بچه هاش پولدارن جلوی دوستم گرفت و با خواهش هزار تومان واسه مواد مخدرش خواست...
حال و روز خوشی ندارم البته ...