تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


شنبه 28 آبان1384
نمی دونم مدادم چه رنگیه!

1- دوستام بهم می گن این چه طرز وبلاگ نوشتنه؟! تو که خیلی وبلاگ می خوندی باید اینجوری به روز بشی؟! منم مات و منگ نگاشوون می کنم. شاید تا حدودی حق دارن...

2- شکل های آدم ها بدجور تو ذهنم می ماند! حتی اگه نخوام. دیشب وقتی داشتم به خونه بر می گشتم، فریادهای پر از وحشت و بی رحمانه ی مردی رو بر سر خانمش یا به قولی بهتر زنش (به فمنیست ها بر نخورد) گوشم رو آزار داد. وحشتناک داد می زد که چرا نماز نمی خواند...!!! صدایش بلندتر شد و داد زد که چرا به زهرا (احتمالن دختر کوچکش) یاد نمده که روسری سر کند... و ... نمی دانم چه طوری به خونه رسیدم. مادرم تا من رو دید گفت: «چیزی شده؟!» سرم رو پایین نگه داشتم و چیزی نگفتم. چراگفتم شکل ها در ذهنم می مونه؟ واسه این که می شناختمش.

3- برای خیلی از سؤال ها جوابی پیدا نمی شه ولی همین که ذهن رو مشغول خودش می کنه کلی انرژی رو ازت می گیره.

4- کتاب های «زویا پیرزاد» رو خریدم و دارم می خونم، بعدن در موردشون حتمن چیزایی رو می نویسم... شاید بگید بازم بعدن...؟!!!

+ 1:33 PM
سه شنبه 24 آبان1384
جعبه ی خالی مداد رنگی

اومدم سریع تو کافی نت یه چیزی بنویسم و برم، نمی دونم چرا گیر کردم و هی مجازی بازی در اوردم. باور کنید اصلن حال و روزم خوش نیست... کاش می شد راهی که تووش هستی همیشه بری حالا چه با سرعت چه لاک پشتی! امان از روزی که یه راه پنهان پیدا بشه... سخته... خیلی حرفا دارم ولی باز می گم که... .

+ 10:20 AM
جمعه 20 آبان1384
مداد پرستویی

چند روزی نبودم. دوره ی آموزش «نمایش خلاق» رو زیر نظر داوود کیانیان (داداش بزرگه ی رضا کیانیان) اوونم تو بوشهر گذروندیم. نمایش خلاق هم واسه خودش دنیایی داره که خیلی هم مظلومه، واسه کسایی که با بچه ها سر و کار دارن حتمن باید ار چم و خم این نوع نمایش که خیلی هم لطیف و پر جنبه است، سر در بیارن. حالا اگه بعدن فرصتی دست داد دوست دارم یه چیزایی در موردش اینجا بنویسم. همزمان با دوره ی ما، جشنواره ی سراسری «پانتومیم» هم در مجتمع فرهنگی و هنری بوشهر برگزار می شد، من فقط تونستم دو تا کار رو ببینم که دو تاش هم کارای خوبی بودن. راستی نگفتم که استاد بعد اتمام دوره وقتی که کنارش رفتم و یه کم در مورد استاد «ایرج صغیری» (پدر تئاترهای آیئنی و مذهبی کشور و بوشهر) و دکتر شریعتی صحبت کردم، یه خورده اشک تو چشماش بازی کرد و بهم جلوی همکارام گفت که «دوستت دارم»، که شاخ رو سر تک تک بچه ها (هم دوره ای ها) شروع به جوانه زدن کرد. آخه من روز اول دوره یکی از نظرای استاد رو در مورد بازی های کامپیوتری که به نظر اون جزو بازی های نمایشی محسوب می شد، رو کاملن رد کردم و یه خورده استاد ازم دل گیر شده بود... خب دیگه ...

پرستوی عزیز یه کامنت برام گذاشته که به خاطر احترام زیادی که بهش دارم و باعث افتخارم هست که بهم سر زده کاملش رو اینجا می یارم ولی هیچ پی نوشتی رو براش نمی ذارم چون می خوام مفصل در موردش بعدن بنویسم، هم در مورد خود پرستو خانم، هم در مورد افتخاری که با کامنت گذاشتنش بهم داد و هم در مورد خودم! :

ترسناکم؟ بابا ای ول! ماجرا چیه همسایه ی وبلاگی؟ در ضمن دارم انگلیسیم رو قوی می کنم که بتونم بنویسم. انصافن سخته!

این روزا خیلی حالم گرفته، خیلی... خیلی... شاید طوری بشه که برای چند ماهی اصلن به این دنیای «مجازی» نیام، نمی دونم آینده آبستن چه نوزادیه واسه من ولی خوب می دونم که سختی خیلی می کشم... کاش می تونستم حداقل یه مقداریش رو اینجا بنویسم ولی ازتون تمنا دارم که واسم دعا کنید...

+ 11:58 AM
شنبه 14 آبان1384
مداد آبی (از نوع دریاییش)

احساس می کردم تو وبلاگ راحت باشم و بعضی از حرفام و بنویسم. امروز یه مطلب نیمه سیاسی رو آماده کرده بودم در مورد گفتگوی آیت الله یزدی با خبرگزاری ایلنا و نکته های برجسته ای که می شد به آن ها پرداخت رو نوشتم  مخصوصن این حرفش که: با رييس‌‏جمهوري ديدار نكرديم، چون تازه آمده و مسلط بر كار نبودندولی نمی دونم بعد از اینکه از سر کار برگشتم خوونه چرا مطلب رو پست نکردم و ...

این روزا بیشتر با بچه های راهنمایی می پلکم )از نوع دخترونش(، اونم به خاطر تئاتر عروسکی، خیلی بهشون حسودیم می شه، راحتن، حتی قهر کردناشون. وقتی می بینم که چه شور و حالی دارن، فریادی ناخواسته تا نزدیکای حنجره ام می یاد ولی قورتش می دم. بگذریم...

یه جورایی می ترسم که  پرستو دوکوهکی وبلاگم رو ببینه شاید هم خجالت می کشم... در این مورد بیشتر می گم البته بعدن...

نسیم خنک وقتی میاد کنار دریا باشی خیلی بیشتر حال می ده مگه نه؟

کاملن سری: هنوز یاد نگرفتم چه جوری عکس می ذارن تو وبلاگ تا یه جایی رفتم ولی نشد.

 

+ 10:22 PM
جمعه 13 آبان1384
مداد سبز پر رنگ
برای دوستانم این SMS فرستادم:

حکایت محو بوسه ی شبنم بر گونه های سبز برگ شدن تکرار این آرزوست که کاش همه نیلوفر و پرستو بودن. عیدتون آسمانی باد.

 

دوست داشتم یک عکس هم کنارش بذارم واسه ی دنیا مجازی ها، که هنوز  این کار رو  یاد نگرفتم!

نکته: تا حالا هیچ کس از اینجا دیدن نکرده...

تکمله: بعضی ها محبت نمودند و ما را شرمنده. ممنمونم.

+ 12:47 PM
پنجشنبه 12 آبان1384
مداد سفید

شاید مدت هاست که دارم مدادم را با کارد موکت بُر می تراشم، هی نوکش را تیز می کنم و آخر سر دوباره آن قدر روی کاغذ فشارش می دم که مجبور شم با موکت بُر سر بختش برم.
بعضی وقت ها شکل آدم ها یا آدمک ها یا چیزی تُو همین مایه ها می کشم، گاهی هم قلمم درشت تر می شود -پُر رنگ تر- و می نویسم:



«تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند»
                                                          حافظ



هر از گاهی هم چیزای جور وا جوری می نویسم که تک و توکیش تو روزنامه ها چاپ شده، بیشترش ولی لای کتاب ها و روزنامه ها و پوشه ها زیر تخت خوابم ،خوابیدن شاید هم جا خوش کردن.
امتحان کردن این دنیا- اینترنت- که اسمش و گذاشتن «مجازی» و نمی دونم که دختر یا پسره، مدت هاست که ذهنم رو مشغول کرده بود. الآن هم که دارم این مطلب یا به قول افرنگیا پُست رو می نویسم یه جوریَّم...
خب دیگه بقیّه ی حرفا بمونه واسه بعد.
آهان... داشت یادم می رفت
                                       سلام

+ 9:0 AM